خرید بک لینک
سکندری خوردم و

پرت شدم،

انگار به هزار سال پیش.

پدر

پشت روزنامهی عظیمش پنهان شده بود و

مادر

سفارش زنهای همسایه را

تُندوتُند

به هم میدوخت.

روی علاءالدین

بخار کتری کوچکی

به قژقژ چرخخیاطی

ولنگار و بیهوا میرقصید.

دستهای زبر مادربزرگ

موهایم را شانه میکرد و

تصویر مورب تیلهبازی برادرانم

در پس لالایی محزونش

آهسته

محو میشد.

برچسب: نویسنده: سینا موسوی تاريخ: دوشنبه 29 بهمن 1397 ساعت: 21:31

صفحه بندی