مادربزرگ (زمزمه در غربت)
-
تاریخ: 1405/6/20 ساعت: 4:20
ژنهای مادربزرگ را با خود میبرم. همانها که چشم در چشم خشم فکشان را شل کردهاند بغضشان را فرو خوردهاند و سرشان را پایین انداختهاند، تا کمتر نه، بیسر و صداتر کتک بخورند تا همسایهها به صدای فحش و فریاد سرک نکشند تا بچهها از خواب نپّرند آب در دلشان تکان نخورد. ژنهای لگدمالشدهی مادربزرگم را در ...
آخ (زمزمه در غربت ۱۲)
-
تاریخ: 1401/4/24 ساعت: 4:01
- آخ - چی شد؟ مرد از توی اتاق صدا زد. زن قد علم کرد. سرش را دست کشید و در کابینت را بست. قطره ی درشت اشکی روی گونه ی کبودش غلطید.
قاصدک (زمزمه در غربت ۱۴)
-
تاریخ: 1401/4/24 ساعت: 4:01
چیزی درِ گوشش گفت وفووووت.بالا و بالاتر.نقطهای شد و رفت.رفت و رفت.از سرِ تپههای دوشادوش و دشتهای خاموشکوههای پر ز برف و دریاهای ژرفجنگلهای گشن و ریگزارهای داغشهرهای درهم و کوچههای بنبستآسمانخراشها و کلبههای کاهگلیدشتهای پر ز مین و عروسکهای نیمهجان مدفونپرچمهای نیمافراشته و دهانهای پر ز خونکودکان نیم...
دوگانی
-
تاریخ: 1401/4/24 ساعت: 4:01
لبخند میزنم با نیمِ صورتم که سوی توست و عشق در چشمم میدرخشد. نیم دیگرم اما از پنجره به بیرون پاشیده.
پیامبر (زمزمه در غربت ۲)
-
تاریخ: 1397/11/29 ساعت: 21:31
دستهایت پیمبرانی از جانب بهار، که جوانه های خفته را به معجزه ی نوازشی در خاک قلبم بیدار می کنند.
بقا (زمزمه در غربت ۳)
-
تاریخ: 1397/11/29 ساعت: 21:31
تولد سرآغاز نیستی ست؛ و شاخه ها -از زمستان بازآمده- دندان بر لب می فشرند، چشمهاشان را می بندند و جوانه می زنند..
کودکی (زمزمه در غربت ۴)
-
تاریخ: 1397/11/29 ساعت: 21:31
دستان کوچکش دارد در دستهام یخ می زند و دیگر نای "ها کردن" ندارم...
آزادی (زمزمه در غربت ۵)
-
تاریخ: 1397/11/29 ساعت: 21:31
دنیای کوچکی هست درست زیر شقیقه هایم که در آن آزادانه جیغ می کشم... There's a small world --Right unde eath my temples-- where I can scream freely...
پریشانگیسو (زمزمه در غربت ۶)
-
تاریخ: 1397/11/29 ساعت: 21:31
پریشانگیسو! رقصيدنت را در باد دوست میدارم و صدای پاهات را در چاله هاى كوچك آب. پریشانگیسو! اينجا دوباره پاييز است و باران نقش خيالت را از كوچه میشويد...
خاطرات مشترک (زمزمه در غربت ۷)
-
تاریخ: 1397/11/29 ساعت: 21:31
سکندری خوردم و پرت شدم، انگار به هزار سال پیش. پدر پشت روزنامهی عظیمش پنهان شده بود و مادر سفارش زنهای همسایه را تُندوتُند به هم میدوخت. روی علاءالدین بخار کتری کوچکی به قژقژ چرخخیاطی ولنگار و بی
از پا افتاده (زمزمه در غربت ۸)
-
تاریخ: 1397/11/29 ساعت: 21:31
سرفهی خشکی کرد. توی تخت کوچک سفریاش مثل کودکی مچاله شده بود. آب خواست. نیمخیز شدم و لیوان را نزدیکش بردم. بیپناه مینمود، مثل کودکی که سالها پیش زیر آفتاب تابستان ضجه میزد و به نام بلند میخواند
کابوسنامه یا مرثیهای برای گذشته (زمزمه در غربت ۹)
-
تاریخ: 1397/11/29 ساعت: 21:31
میدان نبردی بودانگار.جنازههاهر طرفی به خاک افتاده ونالههای ضعیفدر هوا:آآآب..پیکر نیمهجانی رابه دوش گرفتم؛هنوز نفس میکشید وگوشهی پلک متورمشنیمهباز بود.چند قدم رفتم.دستش توی دستم ماند و باقیمتلاشی
چاووشی (زمزمه در غربت ۱۰)
-
تاریخ: 1397/11/29 ساعت: 21:31
زنگولهها در باد و آواز کبکی در دوردست. گندمها در ظرف بلور جوانه میزنند.
صبح تابستان (زمزمه در غربت ۱۱)
-
تاریخ: 1397/11/29 ساعت: 21:31
آفتاب در پنجره وپردهی رقصان. شیههی اسبها در گوش باد است.