ژنهای مادربزرگ را با خود میبرم. همانها که چشم در چشم خشم فکشان را شل کردهاند بغضشان را فرو خوردهاند و سرشان را پایین انداختهاند، تا کمتر نه، بیسر و صداتر کتک بخورند تا همسایهها به صدای فحش و فریاد سرک نکشند تا بچهها از خواب نپّرند آب در دلشان تکان نخورد. ژنهای لگدمالشدهی مادربزرگم را در خود میبرم..
برچسب:
نویسنده: سینا موسوی
- آخ - چی شد؟ مرد از توی اتاق صدا زد. زن قد علم کرد. سرش را دست کشید و در کابینت را بست. قطره ی درشت اشکی روی گونه ی کبودش غلطید.
برچسب:
نویسنده: سینا موسوی
برچسب:
نویسنده: سینا موسوی
لبخند میزنم با نیمِ صورتم که سوی توست و عشق در چشمم میدرخشد. نیم دیگرم اما از پنجره به بیرون پاشیده.
برچسب:
نویسنده: سینا موسوی
پیمبرانی از جانب بهار،
که جوانه های خفته را
به معجزه ی نوازشی
در خاک قلبم بیدار می کنند.
برچسب:
نویسنده: سینا موسوی
سرآغاز نیستی ست؛
و شاخه ها
-از زمستان بازآمده-
دندان بر لب می فشرند،
چشمهاشان را می بندند و
جوانه می زنند..
برچسب:
نویسنده: سینا موسوی
دارد
در دستهام یخ می زند و
دیگر
نای "ها کردن" ندارم...
برچسب:
نویسنده: سینا موسوی
برچسب:
نویسنده: سینا موسوی
برچسب:
نویسنده: سینا موسوی
برچسب:
نویسنده: سینا موسوی
برچسب:
نویسنده: سینا موسوی
برچسب:
نویسنده: سینا موسوی
زنگولهها در باد و
آواز کبکی در دوردست.
گندمها
در ظرف بلور
جوانه میزنند.
برچسب:
نویسنده: سینا موسوی
پردهی رقصان.
شیههی اسبها در گوش باد است.
برچسب:
نویسنده: سینا موسوی