پرت شدم،
انگار به هزار سال پیش.
پدر
پشت روزنامهی عظیمش پنهان شده بود و
مادر
سفارش زنهای همسایه را
تُندوتُند
به هم میدوخت.
روی علاءالدین
بخار کتری کوچکی
به قژقژ چرخخیاطی
ولنگار و بیهوا میرقصید.
دستهای زبر مادربزرگ
موهایم را شانه میکرد و
تصویر مورب تیلهبازی برادرانم
در پس لالایی محزونش
آهسته
محو میشد.
صبح تابستان (زمزمه در غربت ۱۱)...
ما را در سایت صبح تابستان (زمزمه در غربت ۱۱) دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 79