از پا افتاده (زمزمه در غربت ۸)

خرید بک لینک

سرفهی خشکی کرد.

توی تخت کوچک سفریاش

مثل کودکی

مچاله شده بود.

آب خواست.

نیمخیز شدم و لیوان را

نزدیکش بردم.

بیپناه مینمود،

مثل کودکی که سالها پیش

زیر آفتاب تابستان

ضجه میزد و به نام

بلند

میخواندش،

آنقدر که از حال رفت.

بوی کباب تازه در هوا بود

وقتی

بالاخره

از زیر باد کولر بلند شد و

به سراغش رفت.

توی حیاط

دست پسرک

به پایهی تخت فلزی چسبیده بود و

پوست ساعدش

تا نیمه

ذوب شده بود..

آب را که بالا بردم

با احتیاط

ساعدم را برانداز کرد.

صبح تابستان (زمزمه در غربت ۱۱)...

ما را در سایت صبح تابستان (زمزمه در غربت ۱۱) دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 66 تاريخ: دوشنبه 29 بهمن 1397 ساعت: 21:31

صفحه بندی