سرفهی خشکی کرد.
توی تخت کوچک سفریاش
مثل کودکی
مچاله شده بود.
آب خواست.
نیمخیز شدم و لیوان را
نزدیکش بردم.
بیپناه مینمود،
مثل کودکی که سالها پیش
زیر آفتاب تابستان
ضجه میزد و به نام
بلند
میخواندش،
آنقدر که از حال رفت.
بوی کباب تازه در هوا بود
وقتی
بالاخره
از زیر باد کولر بلند شد و
به سراغش رفت.
توی حیاط
دست پسرک
به پایهی تخت فلزی چسبیده بود و
پوست ساعدش
تا نیمه
ذوب شده بود..
آب را که بالا بردم
با احتیاط
ساعدم را برانداز کرد.
برچسب:
نویسنده: سینا موسوی