خرید بک لینک

سرفهی خشکی کرد.

توی تخت کوچک سفریاش

مثل کودکی

مچاله شده بود.

آب خواست.

نیمخیز شدم و لیوان را

نزدیکش بردم.

بیپناه مینمود،

مثل کودکی که سالها پیش

زیر آفتاب تابستان

ضجه میزد و به نام

بلند

میخواندش،

آنقدر که از حال رفت.

بوی کباب تازه در هوا بود

وقتی

بالاخره

از زیر باد کولر بلند شد و

به سراغش رفت.

توی حیاط

دست پسرک

به پایهی تخت فلزی چسبیده بود و

پوست ساعدش

تا نیمه

ذوب شده بود..

آب را که بالا بردم

با احتیاط

ساعدم را برانداز کرد.

برچسب: نویسنده: سینا موسوی تاريخ: دوشنبه 29 بهمن 1397 ساعت: 21:31

صفحه بندی