میدان نبردی بود
انگار.
جنازهها
هر طرفی به خاک افتاده و
نالههای ضعیف
در هوا:
آآآب..
پیکر نیمهجانی را
به دوش گرفتم؛
هنوز نفس میکشید و
گوشهی پلک متورمش
نیمهباز بود.
چند قدم رفتم.
دستش توی دستم ماند و باقی
متلاشی شد..
بعدی را بلند کردم و
چند قدم..
شاید
صد نفر را و
هر صد
در چند قدمی
فرو پاشیدند.
تکههای پوسیدهشان را
در اتاقی جا دادم و
در را بستم.
از زیرِ در امّا
خون تازه
راه میجُست.
صبح تابستان (زمزمه در غربت ۱۱)...ما را در سایت صبح تابستان (زمزمه در غربت ۱۱) دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 71