کابوسنامه یا مرثیهای برای گذشته (زمزمه در غربت ۹)

خرید بک لینک

میدان نبردی بود

انگار.

جنازهها

هر طرفی به خاک افتاده و

نالههای ضعیف

در هوا:

آآآب..

پیکر نیمهجانی را

به دوش گرفتم؛

هنوز نفس میکشید و

گوشهی پلک متورمش

نیمهباز بود.

چند قدم رفتم.

دستش توی دستم ماند و باقی

متلاشی شد..

بعدی را بلند کردم و

چند قدم..

شاید

صد نفر را و

هر صد

در چند قدمی

فرو پاشیدند.

تکههای پوسیدهشان را

در اتاقی جا دادم و

در را بستم.

از زیرِ در امّا

خون تازه

راه میجُست.

صبح تابستان (زمزمه در غربت ۱۱)...

ما را در سایت صبح تابستان (زمزمه در غربت ۱۱) دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 71 تاريخ: دوشنبه 29 بهمن 1397 ساعت: 21:31

صفحه بندی